اینا حرفای « گودرز » با خودش بود . یه جوان 23 ساله ، که به تازگی توی بازار یه مغازه کوچیک لباس فروشی راه انداخته بود و سعی می کرد خودشو با چرخ گردون درگیر کنه تا بتونه بقول پدرش فولاد آبدیده بشه . وقتی شروع به کار کرد ، سرمایه زیادی نداشت ، با پولی که از باباش قرض گرفته و پس اندازی که مادرش به اون داده بود ؛ می خواست یه شغل موقت واسه خودش راه اندازی کنه . هدفش بیشتر آشنایی با مشتری و بازار بود . اون سعی داشت که توی کنکور زندگی قبول بشه و تا اینجاشو خوب جلو رفته بود . البته بغیر از خانوادش کسی خبر نداشت که هدف اصلی اون چیه . ادامه تحصیل یا درس ؟ البته این مسأله واسه خودش دیگه حل شده بود .
بگذریم . . . گودرز ، پسر کوچیک یه خانواده 5 نفری بود . پسری دوست داشتنی با خنده ای که همیشه توی چهره اش می درخشید . بین همه رفقاش به مهربونی و راست گویی معروف بود . همه به چشم یه پسر بی غم به اون نگاه می کردن . . . تا حدودی درست فکر می کردن ولی یه مشکل کوچیک وجود داشت . هیچکس خبر از دلش نداشت . وقتایی که توی قلعه تنهایی خودش می رفت ، فقط یه موضوع خاطرشو آزار می داد . موضوعی که از بچگی ؛ برای اون یه دغدغه بود . . . که چرا من خواهر ندارم . از وقتی که یادش میاد هروقت که می دید پسرای فامیل یا توی خیابون دستشون تو دست خواهرشونه بهشون غبطه می خورد و افسوس که چرا من نمی تونم مثه دیگران خواهر داشته باشم .
دوست نداشت که این موضوعو به چشم یه ضعف ببینه . همیشه با خودش میگفت که اگه منم یه خواهر داشتم نمیذاشتم که حتی یه پشه اذیتش کنه ؛ شب و روز مواظبش بودم ، شبا قبل از خواب ، سرشو رو پام میذاشتم و به موهاش شونه می کشیدم و براش قصه تعریف می کردم . هر چیزی که می خواست براش می خریدم . نمی ذاشتم یه لحظه غم به سراغش بیاد . اگه آفتاب چشاشو اذیت کرد خورشیدو براش خاموش می کردم . . .
بعضی وقتا هم واسه اینکه خودشو آروم کنه می گفت : بهتر که تو این وضع جامعه من خواهر ندارم . تا ابد که نمی شه مواظبش بود . هزار و چهارصد ساله که شخصیت زن ایرانی ، غرورش و جایگاهش تو جامعه پایمال شده . حتی توی دین ما که مدافع جایگاه انسانیته ؛ از زن بعنوان نصف عقل ، نصف ایمان و نصف سهم الارث یاد شده . . . اون وقت من چطور می تونسم از این آسیب ها و تبعیض های جنسی ؛ اونو شاد نگه دارم ؟
گودرز توی فامیل شخصیت خوبی داشت و همه به اون اعتماد داشتن . وقتایی که مهمون براشون میومد یا به مهمونی می رفتن ؛ تمام وقت با دختر بچه های فامیل مشغول بازی بود و از این راه سعی میکرد این خلأ رو پر کنه . اونا رو به چشم خواهرای حقیقی خودش می دید و تا لحظه خداحافظی از اونا جدا نمی شد .
تنها همدم گودرز توی فامیل ، دختری بود به نام « ایران » . ایران ، دختر خاله 19 ساله گودرز بود . دبیرستانی که اون توش درس می خوند ؛ نزدیک خونه گودرز اینا بود و توی مدت 3 سال ، همیشه به خونه خاله خودش سر میزد . این بود که رابطه نزدیکی با هم داشتن . معمولاً وقتی گودرز از دانشگاه به خونه برمیگشت میدید که دخترخالش اونجاس و ساعت ها با هم گرم صحبت می شدند و همیشه بعد از شام ؛ مجبور می شد با ماشین اونو به خونه برسونه . این دو با هم رابطه احساسی خوبی برقرار کرده بودند . گودرز که اونو به چشم خواهر خودش نگاه میکرد همیشه هوای اونو داشت ولی ایران از این موضوع اطلاع نداشت و این محبت ها رو به چشم عشق نگاه می کرد .
روزها پشت سر هم سپری می شد و وابستگی این دو بهم بیشتر می شد . در طول روز چند بار با هم در تماس بودند . خانواده هر دو هم از این مسأله با خبر و بابت این که می تونن زوج خوبی برای هم باشند ، با این موضوع کنار اومده بودند . فکری که همیشه ایران رو ناراحت می کرد این بود که آخر همه حرفای گودرز ؛ «خواهر خوبم» بود . البته ایران احساس می کرد که بخاطر حجب و حیای گودرزه که از این کلمه استفاده می کنه و با این فکر به خودش آرامش میداد . آخرای تابستون بود که نتیجه کنکور رو اعلام کردند . ایران که با ذوق ولی کلی تردید ، برای اینکه نتیجه قبولی خودشو به گودرز بگه ؛ لحظه شماری می کرد . آخه دانشگاهی که اون توش قبول شده بود نزدیک به 10 ساعت تا شهرشون فاصله داشت و این توی رابطشون خیلی تأثیر داشت چون از هم دور می شدن و دیگه نمی تونستن به این راحتی همدیگه رو ملاقات کنن .
فصل پاییز کم کم از راه می رسید . نزدیک به یه هفته از اعلام نتایج کنکور می گذشت و ایران هنوز به گودرز نگفته بود . سر یه دو راهی رسیده بود که هر دوشون به پایان خوب ختم می شد . عاقبت ایران ، دل خودشو به دریا زد و قرار شد چند شب بعد توی مهمونی که قرار بود به مناسبت زادروز خودشه ؛ این جریانو تعریف کنه .
شب جشن فرا رسید و می شه گفت همه فامیل توی خونه ایران جمع شده بودن . بعد از بریدن کیک ؛ نوبت به دادن کادوها رسید . همون طور که انتظار می رفت ، نخستین کادو از طرف گودرز بود .
- اینم تقدیم به تو خواهر گلم .
- این هدیه به مناسبت زادروزش بود یا قبولی دانشگاه ؟ (مادر ایران گفت)
- جدی می گید خاله ؟ چرا این ناقلا به من چیزی نگفته ؟ خیلی عالیه که تونسه شهر خودمون قبول بشه . . . چشم واسه قبولیش هم یه هدیه ویژه می گیرم .
زبون ایران بند اومده بود و نمی تونست چیزی بگه ، با گفتن ببخشید ، آروم از جاش بلند شد و به سمت حیاط رفت . صدای موزیک تولدت مبارک توی پذیرایی پیچیده بود . گودرز دنبال ایران ؛ بسمت حیاط رفت . ایران روی تاب نشسته و سرش به سمت پایین بود . گودرز جلو رفته و متوجه شد که ایران در حال گریه کردنه . . .
- چی شده ؟ واسه چی گریه می کنی ؟
- منو ببخش که بهت نگفتم . . .
- واسه این داری گریه می کنی ؟ اشکال نداره . . . چرا شب خودتو خراب میکنی ؟ یالا پاشو اون صورت قشنگتو برات بشورم . . . این که ناراحتی نداره . . .
- من نمی خوام ازت جداشم گودرز . . . دوستت دارم . . . ( درحالی که گودرز رو در آغوش گرفته ) . اگه من دانشگاه برم فاصلمون از هم زیاد میشه . نمی خوام تورو از دست بدم . من شیراز نمی رم . . . می خوام تا ابد با تو بمونم . دوس دارم که با تو زندگی کنم . . .
گودرز که تازه شصتش خبردار شده بود ؛ آروم روی تاب نشست و به آسمون و سیاهی شب نگاه کرد . دوست داشت که از این خواب بیدار بشه . . . ایران از جاش بلند شده و به سمت اتاق خودش رفت . گودرز به آرومی تاب رو حرکت داد . . . صدای هیاهوی جشن هنوز به گوش می رسید ؛ ولی تنها صدایی که گوش گودرزو آزار می داد صدای جیرجیرک ها بود .

گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...
تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان
شعر و ادب و عرفان و آدرس http://www.sheroadab-zt.loxblog.com لینک نمایید
سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.
خبرنامه وب سایت:
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 11
بازدید هفته : 794
بازدید ماه : 780
بازدید کل : 100110
تعداد مطالب : 1102
تعداد نظرات : 48
تعداد آنلاین : 1